سيد محمد باقر برقعى

351

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دادم به نهالِ هنر از خونِ جگر آب * اين ريشهء خشكيده ولى بَر نشناسد با خوردنِ خونِ دلِ خود هركه كند خو * مانندِ لبِ من ، لبِ ساغر نشناسد از فضل و هنر هركه چو من بهره بگيرد * چون بىهنران اين در و آن در نشناسد « رسّام » تو را شأن و بزرگى نشود كم * هر بىخِرَدى جاىِ تو را گر نشناسد شراب من دادم نمىرسيد گر امشب شرابِ من * با من چه كرد اين دلِ خانه‌خرابِ من بودم اميدوار كه بينم تُرا به خواب * افسوس ! رفته همچو تو از ديده خواب من بيچاره دل در آتشِ رويت كباب شد * غفلت چنان مكن كه بسوزد كباب من من والهء جَمالِ توام ، رُخ زِ من متاب * بنگر به زندگانىِ پرپيچ‌وتاب من همرنگِ ماهتاب مرا گشته زندگى * آوخ ! كه بىتو مىگذرد ماهتاب من جانا ! رسيده بر لبِ بام آفتابِ عمر * درياب تا افول كند آفتاب من سودم بجز زيان نشد از دانش و هنر * بر باد رفت گلشن و باغ شباب من اين داستان مخوان كه بترسم شوى ملول * ناكامى و نبرد نوشته كتاب من « رسّام » عمر بىبدلت با شتاب شد * بر گرد او تُرا نرساند شتاب من كاخ داريوش قبلهء دل‌هاىِ ايرانى است اين كاخِ بلند * قرن‌ها باشد كه از بيگانگان ديده گزند ريخته سقف و ستونش همچنان برگِ خزان * سوخته از آتشِ بيدادِ دشمن چون سپند باز گويد از شكوهِ باستانى داستان * مىكند نقش و نگارش خيره چشمِ هوشمند هركجايش بنگرى زيباست با فرّ و شكوه * هركجايش را ببينى هست شوخ و دلپسند باشد اينجا بارگاهِ پُرجلالِ داريوش * كرده اينجا ، مرد بُرنا بادهء گلرنگ نوش * * * درگهش را بوسه مىدادند شاهانِ جهان * آستانش سر همىسودند مردانِ زمان